
زندگی عجب رنگی گرفته
صدای تلخ بودن ها
باور تلخ باطل ها!!!
خداوندا امشب من و تو و تنهایی
که هر سه در تنهایی خود دیرینه ایم...
و این شب بی تپش...!!!
به تو دل بسته بودم! چرا که خورشید از تو نور می گیرد و تو هم
می توانستی، دلم را با پرتو خویش گرما ببخشی.
اما نمی دانم چرا مرا با شادمانی بیگانه کردی؟
چرا خواستی که تنها به کنج غم بنشینم؟ 
تو خسته از منی و من خسته از تنهایی!!!
آغاز می کنم فصل دیگر بودن را...!!! فایده ای هم دارد؟؟!!! 
افسوس که عمر من، دو فصل بیش ندارد:
بهار و تابستان ندارد و تنها خزان است و زمستان. . . 
تو خود می دانی که فقط تو را دارم، پس چگونه می توانم تو را از یاد ببرم؟!!..
تو را که همیشه با من مهربان بوده ای...
نمی دانم چه اراده ای بر بودنم کرده ای و برای چه می خواهی به این زندگی اندوهبار
ادامه دهم!!؟؟؟؟...
دیشب هم شب غریبی بود که پایانی نداشت و دقایق به کندی می گذشت!!!

:روزی هزار بار بر صفحه دل بنویس
!!!میان بود و نبودش تنها یک حرف فاصله است
به همین سادگی! و من.... روز و شب
!جریمه سنگین رفتنت راپرداختم
و جز دل که روزی هزار بار خراش افتاد
کسی نفهمید که از ب، بودنت
!!!...تا نون نبودت فاصله تا بی نهایت بود

کاش تنها یک نفر هم در این دنیا مرا یاری کند ای کاش می توانستم با کسی درد دل کنم تا بگویم که : من دیگر خسته تر از آنم که زندگی کنم
تا بداند غم شبها یم را.... تا بفهمد درد تن خسته و بیمارم را........ قانون دنیا تنهایی من است..... و تنهایی من قانون عشق است…....
و عشق ارمغان دلدادگیست........ و این سرنوشت سادگیست ...
هیچ وقت نتونستم تو زندگیم کسی رو پیدا کنم که منو اونجوری که هستم بشناسه و باور کنه...حتی پدر و مادرم...
حتی کسی که...فقط تنهایی منو درک کرده...چون مثل من تنهاست...
هیچ وقت نتونستم به اطرافیانم ثابت کنم این من نیستم...این بهار با بهاری که شما میشناسید خیلی فرق میکنه...
بهار دل سنگ نیست...بی معرفت نیست...فقط خسته است..خسته از زندگی از آدما..از خودش...
هنوز ۱۸ سالم نشده از زندگی سیرم...هیچ ذوق و علاقه ای برای ادامش ندارم
دنیا با همه ی خوب وبدش برای آدمای خوب و بدش...اگر نمی ترسیدم...!!!!!!!!!!
راستی فردا اگه خدا بخواد میرم پیش اونی که همیشه تو زندگیم کمکم کرده...کسی که هروقت درمونده بودم صداش زدم...بگذریم که بعضی اوقات انقدر رو سیاه بودم که جوابمو نداده...ولی این دلیل نمیشه من کسی رو که زندگیمو مدیونشم فراموش کنم...
میرم پابوس امام رضا(ع) ...
من تا حالا به اندازه سال های عمرم مشهد رفتم...ولی هر دفعه انگار بار اولمه...حس تازه ای که با هر بار دیدن گنبد قشنگش بهم دست میده نمی تونم با هیچ حس دیگه ای مقایسه کنم..
امسال با تمام سال هایی که رفتم پیشش فرق می کنه...هم از این نظر که مامان اینا با من نیستن...هم اینکه خیلی حرفای تازه دارم که باید بهش بزنم...حرفایی که یک سال تمام تو سینه نگه داشتم و به هیچ کس نگفتم
...وقتی عید نتونستم با خانواده برم فکر کردم امسال منو نطلبیده...ولی الان فهمیدم که می خواست تنها باهاش حرف بزنم...خیلی مهربونه...من زندگیمو مدیونشم...
میرم که حرفامو بهش بزنم...میرم که مدیونش کنم به اینکه اگه کمکم نکنه نابود میشم
...میرم بهش بگم الان بیشتر از هر وقت دیگه به کمکش نیاز دارم...میرم که بگم منو ببخشه...برای اینکه بعضی اوقات وقتی چیزی رو به دست می آوردم و اونو واسطه می گرفتم ازش تشکر نکردم...
خلاصه که کلی حرف دارم براش...امیدوارم حوصله منو داشته باشه.و وقت برای من باشه...برام دعا کنین...منم همتونو دعا می کنم...
این پست خیلی دردناک شد...به بزرگواری خودتون ببخشید.شرمنده ام که وقتی دلم پره میام و شمارو هم ناراحت می کنم.
دلم به شما دوستای خوبم خوشه...این دلخوشی رو از من نگیرین....
با آرزوی بهترینــــــــــــها:بهـــــــــــــار




