
 خورشید ِآخرین غروب خزان پشت کوه رفت!!! امشب شب تولد نوروز دیگری است... فرشی ز برف بر سر راهش گشوده اند چون نوعروس کرده به بَر جامۀ سپید تق تق ....!!!؟؟! صدای کیست؟ این وقت شب چه کسی کوبه می زند؟ بگشای در.. یلداست آمده.!!!!  آورده با خودش آجیل و هندوانه و ظرفی پر از انار انجیر وتوت خشک در دست دیگرش مهر و صفا و عشق و محبت گل امید درگوشۀ اتاق کرسی ست برقرار جمع اند دور آن از کوچک و بزرگ
دیوان خواجه حافظ و مادر بزرگ و فال پس شام چلّه کو؟........ یک قرص نان سنگک و یک کاسه آش داغ فصل خزان سفرت بی خطر،برو... ای اولین سفیر فصل زمستان خوش آمدی «جاوید» باد سُنّت نیکوی این دیار... نوروز ِبی بهار... یلدای بی قرار..!!!!  
نگاه کن که غم درون دیده ام چگونه قطره قطره آب می شود.!! چگونه سایه سیاه سر کشم، اسیر دست آفتاب می شود. نگاه کن... تمام هستی ام آباد می شود. شراره ای مرا به کام می کشد، مرا به اوج می برد، مرا به دام می کشد. نگاه کن... تمام آسمان من پر از شهاب می شود. تو آمدی ز دورها و دورها، ز سرزمین عطرها و نورها، ز سرزمین عشق ها و بلورها. مرا ببر امید دل نواز من! ببر به شهر شعر ها و شور ها.  به راه پر ستاره می کشانی ام، فراتر از ستاره می نشانی ام، نگاه کن.... من از ستاره سوختم! لبا لب از ستاره گان تب شدم، چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل ستاره چین
برکه های شب شدم. چه دور بود پیش از این زمین ما، به این کبود غرفه های آسمان. کنون به گوش من دوباره می رسد صدای تو، صدای بال برفی فرشتگان... نگاه کن که من کجا رسیده ام! به کهکشان، به بی کران، به جاودان.کنون که آمدی تا به اوج ها مرا بشوی با شراب موج ها. مرا بپیچ در حریر بوسه ات، مرا بخواه در شبان دیر پای، مرا دگر رها مکن،مرا دگر از این ستاره ها جدا مکن. نگاه کن که نور شب به راه ما چگونه قطره قطره آب می شود. به روی گاهواره های شعر من، نگاه کن... تو می دمی و آفتاب می شود...! (یادته؟؟!!!... )
  
چه لطیف است حس آغازی دوباره؛ و چه زیباست رسیدن دوباره به روز زیبای آغاز تنفس... و چه اندازه عجیب است ، روز ابتدای بودن! و چه اندازه شیرین است امروز... روز میلاد... روز تو! روزی که تو آغاز شدی!   روز تولدت شد و نیستم اما کنار تو کاشکی می شد که جونمو هدیه بدم برای تو درسته ما نمیتونیم این روز و پیش هم باشیم بیا بهش تو رویامون رنگ حقیقت بپاشیم میخوام برات تو رویاهام جشن تولد بگیرم از لحظه لحظه های جشن، تو خیالم عکس بگیرم من باشم و تو باشی و فرشته های آسمون چراغونی جشنمون، ستاره های کهکشون به جای شمع میخوام برات غمهات و آتیش بزنم هر چی غم و غصه داری یک شبه آتیش بزنم 
تو غمهات و فوت بکنی منم ستاره بیارم اشک چشاتو پاک کنم نور ستاره بکارم کهکشونو ستاره هاش دریا و موج و ماهیاش بیابونا و برکه هاش بارون و قطره قطره هاش با هفت تا آسمون پر از گلای یاس ومیخک بال فرشته ها و عشق و اشتیاق و پولک عاشقتو یه قلب بی قرار و کوچک فقط می خوان بهت بگن :. . . . . *** تولدت مبارک *** 
شروع گفتن از کسی که خودش شروع زندگی بود خیلی سخته.  این همه حرف زدم و مقدمه چیدم برای اینکه تولد زیباترین مخلوق خدا رو تبریک بگم. خیلی وقت بود که زندگی برام رنگ و بویی نداشت.بود و نبودش برام فرقی نمی کرد.راستشو بخواین نبودشو ترجیح میدادم.تا اینکه تو یه روز...یه روز خیلی خاص با یه فرشته آشنا شدم. آشنایی ای که زندگی منو متحول کرد.الان دیگه مطمئنم که خدا فرشته شو فرستاد تا دوره ی امتحانو سختیام تموم شه.... وجودش به لحظه لحظه ی زندگیم و به ذره ذره وجودم معنا داد. بدون شک این آشنایی شروع یه زندگی دوباره بود.یه تولد دیگه...یه فرشته بود!!! یه فرشته که تو بدترین شرایط زندگیم دستمو گرفت تا از پا نیفتم.تو لحظه های شادی کنارم بود تا وجودش شادیمو چندین بــرابـــــــــــر کنه.تو لحظه های غم کنارم بود تا سختیاشو خیلی لمس نکنم. اگه بخوام از این آشنایی و خوبیاش بگم خیلی طولانی میشه.این موجود دوست داشتنی امروز تولدشه.امشب...شب یلدا...نمیدونم بهش بگم پسر پاییز یا زمستون...هرچی هست قلبش بهاریه و وجودش پر از گرمای تابستون.!!! تولدت مبارک گلم!! بزرگتریـــــــــــــــن آرزوم شادی تو توی این لحظه ست و دیدن روی ماهت. میدونی که با تمام وجود دوست دارم و تا آخر عمر بدهکار مهربونیای بی دریغت. تو این شب قشنگ و به یاد موندنی فقط یه چیز از خدا می خوام....: خدایـــا!!! فرستاده ی آسمونیتو ازم نگیــــر...در پناه خودت اونو به هرچیزی که میخواد برسون و ..... خب گلم همه ی این حرفا حتی یک هزارم حرفای دلم نبود.چون آدم هیچوقت نمیتونه زیبایی مطلق رو توصیف کنه... اینم کلیپ تولدت امیدوارم خوشت بیاد.بازم مثل همیشه باید ببخشی .سوپرایز جالبی نبود. حداقل به پای سوپرایزای تو نمیرسه.با همین حرفا عشقی که توی قلبم پنهونه رو درک کن. ایشالله همیشه همینطور شاد و خوشحال باشی... «هرسال تو شب یلدا وقتی هزارتا شهاب به سمت زمین هجوم میاوردن از خودم می پرسیدم : چه اتفاقی افتاده که آسمونیا میخوان خودشونو به زمین برسونن؟!…. و امسال فهمیدم اونا به پیشواز حضور مسافری میان که زمین رو با گامهای مهربونش نوازش کرد؛ تا سفرشو از خودش به خدا شروع کنه…. تولدت مبارک عزیز دلم......»
انتهای عشق بن بست نیست ! اگر بفهمی که در آینده چه خواهی کرد هیچوقت بازنده نخواهی بود. حیف که نمیدانید به کجا میروید . میگوید کار خداست ؟ خدا میداند ولی تو هستی که سرنوشتت را رقم میزنی و فقط تو میدانی که در ذهنت چه میگذرد . شما اراده کنید او یاری میدهد گرچه کسی راضی نیست ! دلتان را به او بسپارید تا رها شوید! فریدریش نیچه !
با آرزوی بهـترینـــــــــــها: بهــــــــــــــــار 
|