*ღ...ღبهار بازیچه روزگارღ...ღ*

۩۞۩.:.به نام خدایی که مرا همچون مسیح بر صلیب عشق میخکوب کرد.:.۩۞۩

Close
تبلیغات در بلاگ اسکای





سلامی دوباره!!!


   



من نه فرشته ام ونه از جنس آسمون

و نه به قول اون نویسنده معروف یک کلوخ تیپا خورده...

من فقط یه آدمم


ساده دل تنهای کوچولو!نامی نداشت.نامش تنها انسان بود و تنها دارائی اش تنهایی!


یه آدم که گاهی زیادی مهربونه گاهی زیادی حساس...

و گاهی هم زیادی مغرور..!

آدمی که دوست داره همه رو دوست داشته باشه و با همه زلال باشه


اما افسوس که آدمای دیگه گاهی این چیزا رو حس نمی کنن!!!

و یا نمی خوان حس کنن.!!!....

وقتی بهشون می گی دوستت دارم وقتی که تمام زندگیت شدن تازه یادشون میفته که باید برن...

و تورو با تمام خاطراتت و درست زمانی که بهشون احتیاج داری تنها میزارن؟؟!!..

و اون میره...به همین سادگی...!

به چه جرمی هنوز نمیدونم شاید به خاطر اینکه همه چیزتو به پاش ریختی!

شاید به خاطر اینکه با همون سادگی پاک بچگی بهش میگفتی دوست دارم ۱۰۰۰ تا...!

میدونید انتظار خیلی سخته...بیشتر از اون چیزی که فکرش رو بکنی...

تا حالا چشم به راه موندید؟ انتظار کشیدید ؟ مدت ها بشینی و انتظار بکشی.. ولی آخرش.......

کاش خدای اون بالاها آدمایی رو سر راه هم قرار بده که حرف همو بفهمن

عشقشون یه طرفه نباشه..!

به یه چیز بخندن ، به یه چیز اشک بریزن

و فهم و ادب و ایمان چاشنی صداقت کلامشون باشه
به همون خدای آسمونا اینا شعار نیست لااقل برای من نیست

اینا حرفاییه که از عمق وجود م بلند میشه


گناه من شاید این بود که تمام رؤیاهایم را از کوچه‌های زندگی گرفتم و به آغوش مردی سپردم که ماندنی نبود هر چند آغاز راه را دشوار دیدم اما دل سپردم و رها شدم در قلبی که تنها زمزمه‌اش نتوانستن بود دلم به حال دلتنگی هایش سوخت شکسته‌های دلش را بند زدم و نگاهش کردم!آری گناه من شاید دل باختن به آن نگاه بود و قدم زدن با مردی که عشق را شایسته‌ی تلاش و خواستن نمی‌دانست تا اینکه یک روز رفتن را بهانه کرد...اشکالی ندارد...


پشت سرت خار میریزم تا قدم هایم هوایی جای پایت نشوند!!!!


  



 


سلام دوستای خوبم!!!!


خیلی غیبتم طولانی شد، میدونم...شرمنده همتونم.از اینکه تو این مدت نزدیک ۲ ماه نتونستم بهتون سر بزنم واقعا باید ببخشید.دیگه اومدم واسه جبران!!!

این ۲ ماه برای من ۲ سال گذشت..امتحانا با فشار های روحی که وارد می کرد و...

خیلی چیزا واسه گفتن داشتم ولی حیف که اینجا جاش نیست همینجوری مونده تو گلوم داره مثل این عکسه خفم می کنه...اصلا بهتر بزار خفه کنه راحت شم.اینم شد زندگی ؟؟؟؟؟؟!!!.....

این روزا همه می خوان با حرفاشون، با کاراشون دیوونم کنن.هرچی میخوام به روی خودم نیارم نمیشه...آخرش همه می فهمن!!!

بعضی از دوستان بعد ۱/۵ ماه میان میگن خوش به حالت داری میری مشهد ما رو هم دعا کن...

باید به عرض این دوستان برسونم که اینجانب ۲ ماه پیش رفتم مشهد.و پست قبلی متعلق به همون موقع هست.اگر به تاریخش دقت می کردین متوجه می شدین...

ولی واقعا سفر خوبی بود.خیلی بهش احتیاج داشتم...دیگه رفته بودم که سنگامو وا بکنم.همین کارم کردم...وقتی برگشتم کلی سبک شده بودم...همتونو دعا کردم...

راستی...از این به بعد خیلی کمتر می تونم آپ کنم...کلاسای پیش دانشگاهی داره شروع می شه و باید یک سال باقی مونده رو دور از جون شما مثل(...) درس بخونم.!!!خیلی دعام کنین...دعا کنین قبول شم.!!!

این روزا شدیدا احساس تنهایی عجیبی بهم دست داده...الکی ام نیست...یه دفعه دور و برم خالی شده... خیلی هایی که به بودنشون امید بسته بودم در اوج ناباوری تنهام گذاشتن...منم فقط نگاهشون کردم.چون نمی تونستم جلوشونو بگیرم...امیدوارم هرجا هستن خوش باشن...همین!!!

ولی شماها تنهام نذارین...دوستون دارم از ته دل!!!


  با آرزوی بهترینـــــــــــــــــها:بهـــــــــــــــــــــار


 




دنیا را نگه دارید ...می خواهم پیاده شوم!!!




زندگی عجب رنگی گرفته


                    صدای تلخ بودن ها                                             


                                           باور تلخ باطل ها!!!


خداوندا امشب من و تو و تنهایی


                            که هر سه در تنهایی خود دیرینه ایم...


                                                    و این شب بی تپش...!!!



به تو دل بسته بودم! چرا که خورشید از تو نور می گیرد و تو هم


                      می توانستی، دلم را با پرتو خویش گرما ببخشی.


  اما نمی دانم چرا مرا با شادمانی بیگانه کردی؟


 چرا خواستی که تنها به کنج غم بنشینم؟


                                تو خسته از منی و من خسته از تنهایی!!!



آغاز می کنم فصل دیگر بودن را...!!! فایده ای هم دارد؟؟!!!



 افسوس که عمر من، دو فصل بیش ندارد:


            بهار و تابستان ندارد و تنها خزان است و زمستان. . .



تو خود می دانی که فقط تو را دارم، پس چگونه می توانم تو را از یاد ببرم؟!!..



                  تو را که همیشه با من مهربان بوده ای...


نمی دانم چه اراده ای بر بودنم کرده ای و برای چه می خواهی به این زندگی اندوهبار


ادامه دهم!!؟؟؟؟... 


دیشب هم شب غریبی بود که پایانی نداشت و دقایق به کندی می گذشت!!! 




:روزی هزار بار بر صفحه دل بنویس


!!!میان بود و نبودش تنها یک حرف فاصله است


به همین سادگی! و من.... روز و شب


!جریمه سنگین رفتنت راپرداختم


 و جز دل که روزی هزار بار خراش افتاد


کسی نفهمید که از ب، بودنت


!!!...تا نون نبودت فاصله تا  بی نهایت بود




کاش تنها یک نفر هم در این دنیا مرا یاری کند ای کاش می توانستم با کسی درد دل کنم تا بگویم که : من دیگر خسته تر از آنم که زندگی کنم  تا بداند غم شبها یم را.... تا بفهمد درد تن خسته و بیمارم را........ قانون دنیا تنهایی من است..... و تنهایی من قانون عشق است…....

و عشق ارمغان دلدادگیست........ و این سرنوشت سادگیست ... 

هیچ وقت نتونستم تو زندگیم کسی رو پیدا کنم که منو اونجوری که هستم بشناسه و باور کنه...حتی پدر و مادرم...

حتی کسی که...فقط  تنهایی منو درک کرده...چون مثل من تنهاست...

هیچ وقت نتونستم به اطرافیانم ثابت کنم این من نیستم...این بهار با بهاری که شما میشناسید خیلی فرق میکنه... 
بهار دل سنگ نیست...بی معرفت نیست...فقط خسته است..خسته از زندگی از آدما..از خودش...هنوز ۱۸ سالم نشده از زندگی سیرم...هیچ ذوق و علاقه ای برای ادامش ندارمدنیا با همه ی خوب وبدش برای آدمای خوب و بدش...اگر نمی ترسیدم...!!!!!!!!!!

راستی فردا اگه خدا بخواد میرم پیش اونی که همیشه تو زندگیم کمکم کرده...کسی که هروقت درمونده بودم صداش زدم...بگذریم که بعضی اوقات انقدر رو سیاه بودم که جوابمو نداده...ولی این دلیل نمیشه من کسی رو که زندگیمو مدیونشم فراموش کنم...

میرم پابوس امام رضا(ع) ...

من تا حالا به اندازه سال های عمرم مشهد رفتم...ولی هر دفعه انگار بار اولمه...حس تازه ای که با هر بار دیدن گنبد قشنگش بهم دست میده نمی تونم با هیچ حس دیگه ای مقایسه کنم..

امسال با تمام سال هایی که رفتم پیشش فرق می کنه...هم از این نظر که مامان اینا با من نیستن...هم اینکه خیلی حرفای تازه دارم که باید بهش بزنم...حرفایی که یک سال تمام تو سینه نگه داشتم و به هیچ کس نگفتم...وقتی عید نتونستم با خانواده برم فکر کردم امسال منو نطلبیده...ولی الان فهمیدم که می خواست تنها باهاش حرف بزنم...خیلی مهربونه...من زندگیمو مدیونشم...


میرم که حرفامو بهش بزنم...میرم که مدیونش کنم به اینکه اگه کمکم نکنه نابود میشم...میرم بهش بگم الان بیشتر از هر وقت دیگه به کمکش نیاز دارم...میرم که بگم منو ببخشه...برای اینکه بعضی اوقات وقتی چیزی رو به دست می آوردم و اونو واسطه می گرفتم ازش تشکر نکردم...

خلاصه که کلی حرف دارم براش...امیدوارم حوصله منو داشته باشه.و وقت برای من باشه...برام دعا کنین...منم همتونو دعا می کنم...


این پست خیلی دردناک شد...به بزرگواری خودتون ببخشید.شرمنده ام که وقتی دلم پره میام و شمارو هم ناراحت می کنم.

دلم به شما دوستای خوبم خوشه...این دلخوشی رو از من نگیرین....

  با آرزوی بهترینــــــــــــها:بهـــــــــــــار


 




منو ببخش!!! این آخرین خواهش منه!!!


گریه نکن عزیز بی گناه من ، منو ببخش ، بگذر از اشتباه من!..
گناهمو بذار به پای سرنوشت ، به پای اون که قصه ی ما رو نوشت
نمی تونم این دل رو سر به راه کنم ، از من نخواه باز تو چشمات نگاه کنم..!

                                        منو ببخش.!!!!!
گناه عشق گردن ِمن..
                                        منو ببخش.!!!!!
حرف گذشته رو نزن..
مرگه برام گریه ی بی صدای تو...گریه نکن فدای گریه های تو..
سخته برام اما باید از تو گذشت ، باید برم ، اینجوری بوده
سرگذشت!!
منو ببین!
ببین چه گرمه رفتنم!؟...
گریه نکن!!!
این منه واقعی منم
باید برم ، فرصت ِموندن ندارم

منوببخش!!!!!! 
                                   
ببخش که تنهات میذارم
                              ببخش که تنهات میذارم



 




بهار با بهار اومد...!


خداحافظ زمستون


همیشه از شنیدن اسم زمستون تصویر زیبایی توی ذهنم میشینه...تصویر یه جاده ی جنگلی پوشیده از برف که درختای بلند از دو طرف اون به هم رسیدن... سکوت زیبای اون تصویر با نجوای عاشقانه ای شکسته میشه.نجوای دو نفر عاشق که آروم و دست به دست هم میگذرن و بدون اینکه بدونن با حضورشون رنگی از عشق رو به پیکر یخ زده و سرد اطراف میپاشن و این زیباترین تصویر از زیباترین فصل خداست...


زمستون یه عاشقه که برای اومدن بیتابی میکنه ولی وقتی میاد همه ازش فرار میکنن و دلشو میشکنن...


زمستون زیباست چون پاکه...زیباست چون عاشقه...زیباست چون به رنگ خداست...چون صاف و بی شیله پیلست...چون یکرنگ و صادقه...


زمستون رو دوست دارم شاید چون توی این فصل به دنیا اومدم...یه روز سرد زمستونی و میون اون سکوت دیووونه کننده صدای گریه ی یه کوچولو سکوت زیبای زمستون رو شکست و دلشو به سپیدی و عشق زمستون گره زد و شد دختر زمستون...


زمستون تن عریون باغچه چون بیابون


درختا با پاهای برهنه زیر بارون


نمیدونی تو که عاشق نبودی!!!


چه سخته مرگ گل برای گلدون


گل و گلدون چه  شبها نشستن بی بهانه


واسه هم قصه گفتن عاشقانه


چه تلخه چه تلخه باید تنها بمونه قلب گلدون


مث من که بی تو نشستم زیر بارون زمستون


زمستون برای تو قشنگه پشت شیشه


بهاره زمستونها برای تو همیشه


تو مثل من زمستونی نداری...


که باشه لحظه ی چشم انتظاری


گلدون خالی ندیدی نشسته زیر بارون


گلای کاغذی داری تو گلدون


تو عاشق نبودی ببینی تلخه روزای جدایی


چه سخته چه سخته بشینم بی تو با چشمای گریون


بشینم بی تو با چشمای گریون...!!


« افشین مقدم »


http://sinless-angel.persiangig.com/zemestoon.wma



سلام بهــــــار


 


 بوی بهار میاد ، پیش تر ها عاشق بوی بهار بودم ، بوی بهار برام بوی عشق بود ، بوی دوست داشتن... بوی تازه شدن...! چون مثل من بود!!!!!!


اما امسال این بو تنها حسی که بهم می ده حس دل تنگی و دلهره است!!!


دیگه روحم برای دیدن شکوفه های درختا پر نمی کشه ، نمی خوام بهار بیاد چون دیگه فصل محبوبم نیست!!!


این روزها هوای دلم فقط بارونیه...بهار اومد با بارونای دلگیرش...با روزهای ابریش...با حس خوش تازگیش...


بهار بهار صدا همون صدا بود



صـــــدای شاخه ها و ریشه ها بود



بهار بهار چه اسم آشنایی 
صدات میاد اما خودت کجایی ؟



بهار اومد لباس نو تنم کرد



تازه تر از فصل شکفتنم کرد



بهار اومد با یه بغل جوونه



عیدو آورد از تو کوچه تو خونه



بهار بهار یه مهمون قدیمی



یه آشنای ساده و صمیمی



یه آشنا که مثل قصه ها بود



خواب و خیال همه بچه ها بود 



یادش به خیر بچگی ها چه خوب بود



حیف که هنوز صبح نشده غروب بود



آخ که چه زود قلک عیدی هامون...



وقتی شکست باهاش شکست دلامون



بهار اومد برفا رو نقطه چین کرد



خنده به دل مردگی زمین کرد



چقدر دلم فصل بهارو دوست داشت



وا شدن پنجره ها رو دوست داشت



بهار اومد پنجره ها رو وا کرد



منو با حسی دیگه آشنا کرد



یه حرف یه حرف ، حرفای من کتاب شد



حیف که همش سوال بی جواب شد



 بهار بهار



پرنده گفت یا گل گفت ؟



خواب بودیم و



هیچکی صدایی نشنفت !



بهار بهار



پرنده گفت یا گل گفت ؟



ما شنیدیم 



هر کی که خوابه نشنفت .



« محمد علی بهمنی »



 


درسته...این روزا که همه جا تو هر خونه ای که پا میذاری همه حرف بهار و عید رو می زنن من هیچ ذوقی برای اومدن سال نو ندارم...سالهای پیش ثانیه شماری می کردم برای یا مقلب القلوب والابصار...یا مدبراللیل و النهار...یا محول الحول و الاحوال...حول حالنا الا احسن الحال..!!


امسال چی؟؟؟خونه تنها میمونم...همه تعطیلات رو...می خوام با خودم خلوت کنم...سال ۸۶ یکی از بدترین سالهای عمرم بود...مخصوصا ماه های آخرش...اینقدر تو این مدت فشارهای جورواجور رو تحمل کردم که همه ذوقم برای عید کور شده...


امسال خواهرزادم اولین عید عمرشو پیش ماست...الهی قربونش بشم...میشه ۱ سال و ۴ ماه...


ولی چه زود گذشت...انگار همین چند روز پیش بود که ساعت ۳ شب منو خواهرم و دختردایی هام با دختر و پسر خالم به هم زنگ زدیم و همه رو بیدار کردیم که چی؟؟؟ سال تحویل شد...همه دور هفت سین مامان بزرگ می خندیدن و بزرگترا دعا می کردن...دعاهای خوب...برای منم دعا کردن.ولی نمیدونم چرا اینجوری شد...دعاها برعکس شدن...اصلا سال شادی نبود برام...


ولش کنین..!!هرچی بود به قول (...) به حول قوه الهی تموم شد...این سال که داره میاد برام خیلی مهمه...هم از نظر درسی هم از نظرای دیگه..یه جورایی سرنوشتم امسال رقم می خوره!!!


سر سفره هفت سین برام دعا کنین خیلی بهش معتقدم...فراموشم نکنین ها!!!!!!


سال نو رو به همتون تبریک میگم...امیدوارم زیر سایه ی پدر و مادر خودتون شاد و لبتون خندون و دلتون عاشق باشه...


قربون همتون...همتونو دوست دارم از ته دل...!!!                   


با آرزوی بهترینــــــــــــــها:بهــــــــــــــــار


 




روز عشق مبارک..!!!


سلام


سلامی دوباره به خوشبختی،به تمامی روزهای خوب پر خاطره...


سلام زندگی،من بازگشتم سرشار از ترانه،لبریز از امید به فردایی نزدیک یا دور...


با تو ام ، از اینجا به بعد فقط با توام...


پس ای همه احساس، ای همه زیبایی ،ای تو ، ای همه من، مرا ، این من تنها را دریاب !


برای همنفس شدن با تو روزها ، لحظه لحظه را میشمارم ، پس بشمار،


به شوق من بشمار این لحظه های جدایی و دلتنگی را...


و هرگز گمان مبر که روزی به تو،به احساسم ، به آنچه رازیست میان من وتو 


گستاخانه شک خواهم کرد!


در مقدس بودن احساسمان شک مکن،در ماندگاری یادت شک مکن


در با تو بودن من ، با من بودن تو شک مکن...


دور نشو ،از این به بعد دور نشو ،من از فاصله میترسم ، از نبودنت میترسم


از این که فراموش کنی دوستم میداری ، دوستت میدارم ، میترسم


مرا مثل کودکی در آغوش بگیر ، بگذار از تمام ترسهایم دور باشم


باش ،در کنارم باش تا به تو پناه بیاورم از تمام خستگی هایم


بگو، با من بگو از آنچه تو را میرنجاند ، از دنیایی که غمگینت میکند بگذر


به رویای من بیا، بگذار برایت از قشنگترین خوابهایی که دیده ام بگویم...


و من خوشبختم چرا که تو را دارم ،چرا که تو هستی ،مثل من ،به سادگی روزهای کودکی...


مرا بپذیر در سرای بکر قلبت ، همچنان که تو را پذیرفته ام...


و دوستم بدار آنچنان که دوستت میدارم!


زیباترین هدیه ی جهان لبخند توست و سهم من از تمام شادی ها، تویی


تو و نگاهت ، تو و لبخندت ، تو و هر آنچه در وجود توست...



مینویسم ، نخستین بار است که برای تو مینویسم ،احساس میکنم نخستین بار است


که برای کسی از اعماق دلم ، با نهایت وجودم مینویسم...


نمیدانم، از کجا شروع شدی؟از کجای قصه به من پیوستی؟


 نمیدانم،فقط  این که به دنیای عجیب اما ساده ی من خوش آمدی !!!


نه تو برای آمدنت اجازه خواستی، نه من! همه چیز بی مقدمه اتفاق افتاد


آنچنان که هنوز هم گاهی به حقیقت داشتن ما شدنمان ، شک میکنم...


بگو ، با من بگو که هستی ، برای همیشه در کنارم هستی


برای تمام امروزهایم به تو احتیاج دارم، برای تمام امروزهایت نام مرا تکرار کن


فردا سهم ماست ،مثل امروز ، مثل هر روز 


هر روز نزدیک تر ، هر روز...


آنگونه که شناختمت ، باورت دارم ، تو همانی که میشناسم


همانی که دوستش خواهم داشت ، همانی که دوستم خواهد داشت...


نمیخواهم مثل همه باشیم ،از دروغ ، از تمام پلیدی های دنیای اطرافمان بیا بگذریم


بیا دنیایی برای خودمان داشته باشیم ،دنیای به اندازه 


وسعت قلب تو ومن ، به اندازه ی رویاهایمان...


 گل من، ابتدای حضور تو،انتهای تنهاییست...


صادقانه بامن باش بدون اما واگر ، کودکانه مرا بخواه فقط و فقط برای خودت...


بگو ، با من بگو از دوستت دارم ، از دوستم داری ،از...


 گل من، روز تو ، روز من ، روز ما ، مبارک!


هر روز ، جهان را با هم جشن خواهیم گرفت...


هر روز، دوست خواهیم داشت ، عاشق خواهیم شد ، با هم خواهیم بود !


بهترین جای جهان ، فرصت آغوش توست !


هدیه ی من به تو تنها یک جمله  است :


از امروز تا آنسوی ابدیت دوستت دارم همین...!




این وزن آواز من است اگر مرا بسیار دوست بداری شاید حس تو صادقانه نباشد


من تو را چون عشق در سر کرده ام


من تو را چون شعر از بر کرده ام


من گل یاد تو را همچون خزان


در خیال خویش پر پر کرده ام


بی وفایی کردی و عاقل شدی !


من به عشق شومت عادت کرده ام


عشق ورزیدن به تو درد است درد!


من ز درد خویش هجرت کرده ام


کمتر دوستم بدار تا عشقت ناگهان به پایان نرسد


من به کم هم قانعم و اگر عشق تو اندک، اما صادقانه باشد من راضی ام


دوستی پایدار، از هر چیزی بالاتر است


مرا کم دوست داشته باش اما همیشه دوست داشته باش


این وزن آواز من است بگو تا زمانی که زنده ای


دوستم داری!


و من تمام عشق خود را به تو پیشکش می کنم


 



سلام دوستای گــــــــــــل


خوبین؟خوشین؟خوش میگذره؟؟؟


شاید کار جالبی نباشه که من روز ولنتاین رو تبریک میگم!!


ولی خوب من این پستو هم تقدیم می کنم به کسایی که ولنتاین رو به عنوان


روز عشق قبول دارن و هم به تمام عزیزانی که سپندار مذگان رو


روز عشاق ایرونی می دونن...!


خلاصه روز عشق مبارک...


 


با آرزوی بهترینـــــــــــها:بهـــــــــــار


 


                              


 


 




توادم مبارک...!


اولش همه شکل هم هستیم!
کوچولو و کچل 
حتی صداهامون هم شبیه به همدیگه است
با اولین گریه بازی شروع میشه
هی بزرگ می شیم
بزرگ و بزرگتر
اونقدر بزرگ که یادمون میره
یه روز
کوچولو
بودیم
دیگه هیچ چیزیمون شبیه به هم نیست
حتی صداهامون
گاهی با هم می خندیم
گاهی به هم!...
اینجا دیگه بازی به نیمه رسیده
:
واسه بردن بازی
روی نیمه ی دوم نمی شه خیلی حساب کرد
گاهی باید برای بردن بازی
بین دو نیمه
دوباره متولد شد!


یک سال دیگه گذشت...!!!
یکی میگه یک سال دیگه
بیهوده گذشت!
یکی میگه یک سال بزرگتر شدم!
یکی میگه یک سال پیرتر شدم!
یکی میگه یک سال دیگه تجربه کسب کردم!
یکی میگه یک سال به مرگ نزدیک تر شدم!
یکی هم اصلا براش مهم نیست و هیچی نمیگه!!!


منم یک سال بزرگتر شدم ... یکسالی که نمی دونم توش واقعا تونستم « بزرگ » بشم یا نه ؟ ... تونستم با مشکلات خودم کنار بیام ؟ ... تونستم همونی باشم که هستم ؟ ... تونستم بعضی از عیب هام رو برطرف کنم ؟ ... تونستم کسی رو نرنجونم ؟ ... تونستم دل کسی رو شاد کنم ؟ ...
نمی دونم ... باید فکر کنم ... شاید اونجوری که می خواستم باشم نبودم....ولی یکسال بزرگتر شدم...اونم خیلی سریع...حالا این چیزا به کنار...همه بخندید می خوام عکس بگیرم...


اینم کیک تولد برای دوستای جونــــــــــــــــــــی!!!



تولد تو تولد همه خوبیهاست
تولد تو آغازیست برای یه دنیا مهربانی
تولد گذشت
تولد مهربانی



تولد
فداکاری
تولد همه پاکیها
تولد
احساس
تولد دوست داشتن



تولد
خوشبختی
تولد
امید
تولد
آرامش
تولد یک فرشته 



تولد یک زیبایی
تولد بهار



تولد
زلالی دریا
تولد عشق

تولد یک انسان واقعی
تولد تمام
روزهای قشنگ زندگی
تمام واژه ها برای توصیف خوبی های تو حقیرند
و هنوز جمله ای که بشه تو رو باهاش وصف کرد متولد نشده...


اینم نامه ای که امروز  بالای سرم پیدا کردم...



 


امروز فهمیدم دوستایی که فکر می کردم خیلی دوستم دارن در موردشون اشتباه می کردم...نه فکر نکنین من آدمیم که چشمم به اینه که کی چی برای تولدم میاره..نه...فقط می خوام یادشون باشه...همین...مثل همین چند نفری که یادشون بود و به هر نحوی بالاخره بهم تبریک گفتن...از همشون ممنونم.از همینجام روی ماه همشونو می بوسمباشه که جبران کنم...


همتونو دوست دارم...


تا پست بعدی همتونو به خدا میسپارم.


با آرزوی بهترینــــــــــــــها:بهـــــــــــار


 




لحظه ای برگرد...!


هنوز هم صدایت در گوشم بیداد می کند ....


هنوز هم تصویر چشمانت مقابل چشمانم تکرار م